دوست گرامی , به مرکز پژواک خوش آمدید اگر مایلید همراه دوستانتان باشید ... (اینجا) کلیک کنید
امروز سه شنبه 18 بهمن 1390, 1:43 pm



CSS Dock Menu

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است



پیام های عمومی مرکز پژواک

  دوستان خوبم ; همیشه بخاطر نوشته های مفید دوستانتان با یک اشاره ساده بر روی دکمه سپاس ازشون سپاسگزاری کنید !!  


قوانين تالار


دورود بیکران بر دوستان و همیاران گرامی
این بخش نیز قوانین خاصی ندارد و دوستان میتوانند با فراق بال از شعر , کتاب و یا مقاله ای و .. تمام آنچه در این حدود است و مورد پسندشان بود و تصور نمودند برای دیگر دوستان نیز مفید است را یا بصورت چکیده و یا ذکر نام با در نظر گرفتن و رعایت قوانین مرکز پژواک معرفی نمایند یا با دیگر عزیزان در باره آن به بحث و تبادل نظر و گفت و گو بپردازند .
آرزوی بنده برای همه شما خوبان
همیشه سلامت و بهروز باشید
thunderclap



ارسال گفتگو جديد پاسخ به این گفتگو  [ 48 نوشته ] 
  مبحث پيشين | اولين نوشته خوانده نشده | گفتگوی بعدی 
نويسنده پيغام
 آخرین نوشته در گفتگوی : داستان کوتاه
UNREAD_POSTارسال شده در: يکشنبه 16 اسفند 1388, 10:03 am 
آفلاين
همراه ویژه مرکز پژواک
همراه ویژه مرکز پژواک
نماد کاربر
تاريخ عضويت: سه شنبه 9 مهر 1387, 8:54 am
نوشته ها : 85
من ...: تالاسمی هستم
من ...: آقا هستم
ارسال : 110 سپاس
دریافت : 549 سپاس
امتیاز: 10
همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟
میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت ، تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.
اشک در چشمهایش پر شده بود، ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت : باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب شدم.
گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی، بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد همه ما به او توجه کرده بودیم.
آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه نه در خانواده ما.
و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود
آوا اشک می ریخت.
و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی.
حالا می خوای بزنی زیر قولت، حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم.
گفتم، مرده و قولش مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره
آوا، آرزوی تو برآورده میشه، آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود.
آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود.
با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه، خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست.
و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه، اون سرطان خون داره.
زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه.
در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده.
اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
سر جام خشک شده بودم و... شروع کردم به گریستن.
فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن.
آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

به این مسئله فکر کنید...

منبع:www.Maghsad.com

_________________
*** امضاء و پژواک نجوای شما *** من درد مشترکم

                 مرا فریاد کن




این دوستان از نویسنده این نوشته vshirani سپاسگزاری و حمایت نموده اند ( 7 دوست ) : ArdeshirhomanmahsamatrixpiratesRoyasetareh
  رتبه این نوشته: 18.42%
بالا
 مشخصات  
 

بازدید کننده گرامی ، توجه نمائید !

در ادامه این گفتگو 47 پاسخ ارسال شده است .

جهت ادامه مطالعه نوشته ها و یا شروع فعالیت خود در مرکز پژواک عضو شوید و چنانچه پیش از این عضو همراه مرکز پژواک بوده اید با استفاده از نام کاربری ( User Name ) و گذرواژه ( Password ) خود وارد شوید .

( در غیر اینصورت نخواهید توانست از تمامی امکانات مرکز پژواک بهرمند شوید ) .


یا
بالا
نمايش نوشته ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال گفتگو جديد پاسخ به این گفتگو  [ 48 نوشته ] 


پاسخ سریع
موضوع:
                                                                                     
 
 




ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


گفتگوهای مشابه
 گفتگوها   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين نوشته 
موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست . مروری کوتاه بر اچ آی وی و عوارض آن بر دستگاه های بدن !

thunderclap

0

233

پنج شنبه 24 اردیبهشت 1388, 4:17 pm

thunderclap نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست . داستان تلخ و شیرین

thala tala

1

174

پنج شنبه 11 مهر 1387, 8:59 am

sasan نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست . حکایات و داستان های طنز!!!

[ برو به برگبرو به برگ: 1, 2, 3 ]

fatima1

46

363

شنبه 17 دی 1390, 10:13 am

love_me_r نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست . داستان هاى ترسناک

fatima1

14

77

دوشنبه 21 شهریور 1390, 6:34 am

fatima1 نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست . داستان های واقعی و شنیدنی

shadi

1

35

شنبه 19 آذر 1390, 12:05 pm

shadi نمایش آخرین ارسال

 


چه کسی حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين تالار : بدون كاربران آنلاين و 1 بازدید کننده


شما نمی توانيد گفتگوی جديدی در اين تالار ايجاد کنيد
شما نمی توانيد به گفتگوهای در اين تالار پاسخ دهيد
شما نمی توانيد نوشته های خود را در اين تالار ويرايش کنيد
شما نمی توانيد نوشته های خود را در اين تالار حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل های پيوست در اين تالار ارسال کنيد

انتقال به:  
 تبديل تاريخ

هجری شمسی

میلادی

سال

ماه

روز

پنج‌شنبه 4 مهر 1387
 





Powered by phpBB © phpBB Group mile200 desgined by CodeMiles Team - TemplatesDragon
ترجمه اصلی توسط maghsad و ویرایش و آماده سازی زبان برای مرکز پژواک از PejvaCenter ©
تمامی حقوق این سایت برای صاحب امتیاز مرکز پژواک محفوظ است !
هرگونه کپی برداری از مطالب این پایگاه تنها با ذکر منبع آن ( www.pejvakcenter.com ) مجاز است !