نام کاربري:  
کلمه عبور:  
عضويت 
امروز سپتامبر 9th, 2010, 3:03 pm



ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است



قوانين انجمن


دورود بیکران بر دوستان و همیاران گرامی
این بخش نیز قوانین خاصی ندارد و دوستان میتوانند با فراق بال از شعر , کتاب و یا مقاله ای و .. تمام آنچه در این حدود است و مورد پسندشان بود و تصور نمودند برای دیگر دوستان نیز مفید است را یا بصورت چکیده و یا ذکر نام با در نظر گرفتن و رعایت قوانین مرکز پژواک معرفی نمایند یا با دیگر عزیزان در باره آن به بحث و تبادل نظر و گفت و گو بپردازند .
آرزوی بنده برای همه شما خوبان
همیشه سلامت و بهروز باشید
P.C Admin




ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 27 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2
  حالت پرينت مبحث پيشين | اولين پست خوانده نشده | مبحث بعدي 
نويسنده پيغام
 موضوع پست: داستان کوتاه
پست جديدارسال شده در: جولاي 24th, 2010, 12:12 pm 
آفلاين
همراه مرکز پژواک
همراه مرکز پژواک
نماد کاربر

تاريخ عضويت: اکتبر 25th, 2009, 12:56 pm
حالت من: از همه چی راضیم !
پست ها : 561
محل سکونت: تهران-تبریز
تعداد مدال: 3
نشان درجه یک کاربران (V.I.P) (1) نشان کاریران فعال (1) نشان آزاد درجه دو (1)
تشکر کرده: 6134 تشکر ها
تشکر شده: 2145 تشکر ها
من: تالاسمی نیستم
من: خانم هستم
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

_________________
نامم راپدرم انتخاب کرد نام خانوادگی ام رایکی ازاجدادم! دیگربس است! راهم راخودم انتخاب خواهم کرد


بالا
 مشخصات E-mail  
 
در کل 8 کاربر از Roya برای این پست مفیدش تشکر کرده اند:
Azadeh, mahsa, matrix, morteza, pirates, shaparak, shark, thunderclap
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پست جديدارسال شده در: جولاي 26th, 2010, 7:33 pm 
آفلاين
تازه وارد مرکز پژواک
تازه وارد مرکز پژواک
نماد کاربر

تاريخ عضويت: مارس 4th, 2010, 11:52 pm
پست ها : 6
تشکر کرده: 4 تشکر ها
تشکر شده: 42 تشکر ها
من: تالاسمی هستم
من: خانم هستم
جراح قلب و تعمیر کار
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!


بالا
 مشخصات E-mail  
 
در کل 4 کاربر از PerSiphone برای این پست مفیدش تشکر کرده اند:
mahsa, Roya, shark, thunderclap
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پست جديدارسال شده در: جولاي 26th, 2010, 7:34 pm 
آفلاين
تازه وارد مرکز پژواک
تازه وارد مرکز پژواک
نماد کاربر

تاريخ عضويت: مارس 4th, 2010, 11:52 pm
پست ها : 6
تشکر کرده: 4 تشکر ها
تشکر شده: 42 تشکر ها
من: تالاسمی هستم
من: خانم هستم
کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها
چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.


بالا
 مشخصات E-mail  
 
در کل 4 کاربر از PerSiphone برای این پست مفیدش تشکر کرده اند:
mahsa, Roya, shark, thunderclap
 موضوع پست: Re: داستان کوتاه
پست جديدارسال شده در: جولاي 26th, 2010, 7:36 pm 
آفلاين
تازه وارد مرکز پژواک
تازه وارد مرکز پژواک
نماد کاربر

تاريخ عضويت: مارس 4th, 2010, 11:52 pm
پست ها : 6
تشکر کرده: 4 تشکر ها
تشکر شده: 42 تشکر ها
من: تالاسمی هستم
من: خانم هستم
مهندس متبحر ...
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود
اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.
حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار


بالا
 مشخصات E-mail  
 
در کل 7 کاربر از PerSiphone برای این پست مفیدش تشکر کرده اند:
Azadeh, HEALTH, homan, mahsa, Roya, shark, thunderclap
 موضوع پست: داستان کوتاه
پست جديدارسال شده در: آگوست 14th, 2010, 12:12 pm 
آفلاين
همراه مرکز پژواک
همراه مرکز پژواک
نماد کاربر

تاريخ عضويت: اکتبر 25th, 2009, 12:56 pm
حالت من: از همه چی راضیم !
پست ها : 561
محل سکونت: تهران-تبریز
تعداد مدال: 3
نشان درجه یک کاربران (V.I.P) (1) نشان کاریران فعال (1) نشان آزاد درجه دو (1)
تشکر کرده: 6134 تشکر ها
تشکر شده: 2145 تشکر ها
من: تالاسمی نیستم
من: خانم هستم
بيسكوييت

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»


ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد

_________________
نامم راپدرم انتخاب کرد نام خانوادگی ام رایکی ازاجدادم! دیگربس است! راهم راخودم انتخاب خواهم کرد


بالا
 مشخصات E-mail  
 
در کل یک کاربر از Roya برای این پست مفیدش تشکر کرده اند:
homan
 موضوع پست: داستان کوتاه
پست جديدارسال شده در: آگوست 14th, 2010, 12:20 pm 
آفلاين
همراه مرکز پژواک
همراه مرکز پژواک
نماد کاربر

تاريخ عضويت: اکتبر 25th, 2009, 12:56 pm
حالت من: از همه چی راضیم !
پست ها : 561
محل سکونت: تهران-تبریز
تعداد مدال: 3
نشان درجه یک کاربران (V.I.P) (1) نشان کاریران فعال (1) نشان آزاد درجه دو (1)
تشکر کرده: 6134 تشکر ها
تشکر شده: 2145 تشکر ها
من: تالاسمی نیستم
من: خانم هستم
عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش، عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. “ثروت، مرا هم با خود می بری؟” ثروت جواب داد: “نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.” عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. “غرور لطفاً به من کمک کن.” “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.” پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. “غم لطفاً مرا با خود ببر.” “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.” شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: ” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.” صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: ” چه کسی به من کمک کرد؟” دانش جواب داد: “او زمان بود.” “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟” دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که: “چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

_________________
نامم راپدرم انتخاب کرد نام خانوادگی ام رایکی ازاجدادم! دیگربس است! راهم راخودم انتخاب خواهم کرد


بالا
 مشخصات E-mail  
 
در کل 2 کاربر از Roya برای این پست مفیدش تشکر کرده اند:
homan, thunderclap
 موضوع پست: داستان کوتاه
پست جديدارسال شده در: آگوست 16th, 2010, 7:32 pm 
آفلاين
همراه مرکز پژواک
همراه مرکز پژواک
نماد کاربر

تاريخ عضويت: اکتبر 25th, 2009, 12:56 pm
حالت من: از همه چی راضیم !
پست ها : 561
محل سکونت: تهران-تبریز
تعداد مدال: 3
نشان درجه یک کاربران (V.I.P) (1) نشان کاریران فعال (1) نشان آزاد درجه دو (1)
تشکر کرده: 6134 تشکر ها
تشکر شده: 2145 تشکر ها
من: تالاسمی نیستم
من: خانم هستم
خراش عشق مادر

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

_________________
نامم راپدرم انتخاب کرد نام خانوادگی ام رایکی ازاجدادم! دیگربس است! راهم راخودم انتخاب خواهم کرد


بالا
 مشخصات E-mail  
 
در کل یک کاربر از Roya برای این پست مفیدش تشکر کرده اند:
thunderclap
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 27 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2
Quick reply
  

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

انتقال به:  








Powered by phpBB © phpBB Group mile200 desgined by CodeMiles Team - TemplatesDragon
Also Mr.enigma & Meis@Muranoos ... © Special Thanks To Mr.Mahdi1944centralclubs ... ©
Persian Translation : www.phpBB.Maghsad.com
phpBB SEO